تبلیغات
سایت مرتضی پرواز
√منتظر√
√نظرات√
√زیباتون√
√هستم.√
برای گرفتن فال كلیك كنید

مرتضی مقدم

 

 ♥    ♥   ♥   ♥


سایت گناه علی اصلانی کاربران گرامی می توانند برای اطلاع از مدیریت به ایمیل مراجعه کنند این سایت هر لحظه ممکن است که فیلتر شود *****************این سایت با شماست ******درود بررهبر بزرگ اسلام

tunn8pe2xue2tbcefwe 1 26 برای قیمت به صفحه جانبی رفنه بنر محل تبلیغات شما در سایز 468*60 

بازی آنلاین
بازی آنلاین
از این که سایت من را انتخاب کردید از شما سپاسگذاریم
این سایت در مورد مطالب سیاسی هیچ مسئولیتی ندارد مراقب باشید ولطفا شئونات اسلامی و ادب را رعایت فرمایید
به سایت گناه خوش آمدید امیدوارم از مطالب لذت کامل را ببرید
سایت گناه مرتضی مقدم با بسیاری از سایت های بزرگ جهان لینک است لطفا به پیوند ها رفته و از این سایت ها نیز استفاده کنید
برای ورود به چت روم کلیک کنید
border="1" alt="بازی آنلاین" src="http://mygame.ir/image/468x60_2_mygame.ir.gif" width="468" height="60" style="border: 1px solid #000000">
بازی آنلاین مرتضی پرواز - عشق یا گناه
مرتضی پرواز
شعر مطلب دانلود همه چیز موجود است همان سایت گناه با آدرسی جدید
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من


این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

   

برای خوندن این مطلب در پایین صفه رفته بر روی عشق جبران یا تاوان کلیک کنید


 


این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.   مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام .

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد .  پس او را به شاگردی پذیرفتم.   رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.   رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد .

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.   در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."   امّا امیدی نمی‌رفت.   او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.   مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد .  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد .

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید .  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود .

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".   توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.   خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.   تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.   رابی به صحنه امد.   لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.   انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند .

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.   گفتم، " هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.   او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.   امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.   می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد ."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.   مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.   و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎ گذاری بی‎ رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

لطفا نظر خود را بنویسید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مرتضی پور حسینی
دوشنبه 7 بهمن 1392
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:34 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about عشق. Regards
جمعه 13 مرداد 1396 12:52 ب.ظ
Thanks very interesting blog!
یکشنبه 18 تیر 1396 08:17 ق.ظ
It's really very complicated in this full of activity life to listen news on Television,
so I just use the web for that purpose, and get the hottest information.
شنبه 19 فروردین 1396 11:31 ب.ظ
We stumbled over here from a different web page and thought
I might check things out. I like what I see so i am just following
you. Look forward to looking over your web page repeatedly.
چهارشنبه 16 فروردین 1396 02:26 ب.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is a
very well written article. I will make sure to bookmark
it and return to read more of your useful info.
Thanks for the post. I will certainly return.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار سایت
  • کل بازدید : 2823152329
  • بازدید امروز : 6439
  • بازدید دیروز : 8622
  • بازدید این ماه : 6567
  • بازدید ماه قبل : 87352
  • تعداد نویسندگان : 18
  • تعداد کل پست ها : 813
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

Google





یاس ما با تواییم

لطفا نظر دهید نظرات شما برای ما اهمیت دارد با تشکر مرتضی مقدم
سایت گناه دشمنان زیادی دارد مراقب کلاهبردارن باشد با یک نظر دهی مطمئن شوید
اگر دوست دارید به صفحه ی نخست بروید و مطالب های دیگر را ببینید....................و اگر دوست ندارید خدا نگه دار شما باشد....................سایت بزرگ مرتضی مقدم